کنار من که قدم می زنی هوا خوب است...*
پایانم نزدیک است
نبودنم را تمرین کن!
/؟/
شعری که میذارم در قالب " مثنوی غزلِ" نقد فراموش نشود لطفاً!
من را ببر با خود از این دلتنگیِ بیخود
روزی که این دختر بدون چتر عاشق شد
عمری دویدم تا ته این جاده باور کن
وقتی که گفتم عشق من را ساده باور کن
من آرزویت می کنم در خواب وقتی که
وا می شود این عقده ها از کار بختی که...
دارم میان شعر ها جان می دهم هر بار
این خود کُشی را از دلِ این شعرها بردار
وقتی در و دیوار از تنهایی ام لرزید
از شدت دیوانگی هایم خدا ترسید!
---
دارم از این دل کندنِ ناگاه می ترسم!
از حرف های تو -شده کوتاه- می ترسم
جایی که طرحِ سایه ات بالا سرِ من نیست
از شکل های ساده ی اشباح می ترسم
هر چند زیبایی ولی یوسف نخواهی شد
وقتی شنیدم گفته ای از چاه می ترسم
نیلوفرم! بنشین کنارم، برکه ات تنهاست
چندی ست بی تو از نگاهِ ماه می ترسم
گفتی که محکم باش بعد از من! دلم لرزید
کوهم ولی از ریزش یک کاه می ترسم
---
می ترسم از حسی که بی تو در تنم جاریست
باور بکن این زخم ها، این زخم ها کاری ست
دارم به جایی که نباید می رسم کم کم
سر می کشم بی حوصله یک استکان ماتم!
من با تو معنا می شوم در خواب ها حتیٰ
داری تماشا می کنی تنهاییِ من را؟...
عکس مرا حک کن به روی چشم هایت تا
شاید خدا این بار عاشق کرد چشمت را...!
"نرگس شمس"
در پایان...
این روزها نوازنده ی خوبی شده ام
دلم شور می زند
چشمانم تار!
* عنوان مطلب مصرعی ست از غزل شکوهمند "صالح سجادی"
دوباره باران گرفت!