من خسته ام تا پا به پایت...
دستی تکان نداد وقتی دلم شکست!
باور نمی کنم...شاید نداشت دست!!!...............سید جواد طباطبایی
سلام....
هفته ی پیش ۵شنبه خوشبختانه یا متأسفانه دعوت شدم به مسابقات کشوری دانش آموزان سراسر کشور میلی به رفتن نداشتم اما رفتم...
مقام دوم کشوری رو آوردم از این بابت خوشحالم و از این که خیلی خیلی خیلی تو این اردو اذیت شدیم ناراحت...
به هر حال دیگه سال بعد تو این مسابقات نیستم چون دوران دانش آموزی م تمام شد!!!
همین!
و...غزل!
امروز گم کردم تو را در نا کجای شعر
کِی رد پایت حل شده در موج های شعر؟
من واژه واژه چیده ام طرح نگاهت را
تا قاب سازد چشم هایت را نمای شعر...
من خسته ام تا پا به پایت... با خیالت هم...-
- در سنگلاخِ عشق تو لنگ است پای شعر...
درگیر تنهایی شدم شب گریه هایم را...-
- خندیدی از این که شدم من مبتلای شعر!
تا ماجرای روز و شب هایم غزل باشد
روزم به شب کِی می رسد بی ماجرای شعر
با هر غزل چشمت زدم آتش به پا کن باز...
اسپند را حالا بچرخان لابه لای شعر...!
و در پایان...
مستجاب شد...ولی زود
دعایت را می گویم مادربزرگ!
پیر شدم....!
دوباره باران گرفت!