احساس سوختن به تماشا نمی شود...
خوبم...
درست مثل مزرعه ای كه
محصولش را ملخ ها خورده اند
دیگر نگران داس ها نیستم...!
سلام...
امشب با یه غزل اومدم غزلی که زیاد نو نیست اما....به هر حال!
حالا که هم بغضم شدند این ابرهای سرد
دیگر چه فرقی می کند هم خانگی با درد
ای کاش در سنگینی بغضم تو می دیدی
دنیای دور از چشم های تو چه با من کرد
حالا به جای خالی تو عادتم دادند...
انگار می دانند من چون عاشقی شبگرد_
_درگیر چشمان توأم در خواب و بیداری
حالا برای دیدن غم های من برگرد...
اصلاً چه امیدی به رویاهای دیروزم
وقتی همیشه می شوم از چشم هایت طرد!
این شعر ها آغازِ درد دختری شد که...
با زخم های دائمت حالا شده یک مرد...!
ودر پایان...
اگر تو این سوی دنیا روی نیمکتی تنها نشسته ای
و همه ی آنچه نداری کسی ست....
شاید....
در آنسوی دنیا کسی روی نیمکتی دیگر تنها نشسته است
و همه ی آنچه ندارد توئی....
نیمکت های دنیا را چقدر بد چیده اند....!
"بهار 90"
دوباره باران گرفت!