سلام....
گاهی فعل ها
چنان سریع ماضی می شوند
که باور نمی کنی
می گویند...می گفت
می شود...شد
و رفت
رفت...
و رفت
و دیگر هیچ گاه
باز نخواهد گشت
چهارپاره
...هرگز نبودی تا ببینی دردهایم را
وقتی گمان کردی که بی تو سرخوش و مستم
وقتی نفهمیدی که در چشم تو گم بودم...
حالا ببین بی تو کجای زندگی هستم!
سنگین تر از روح من افتادی در این بن بست...
دیگر برای رفتن از رویای من دیر است
نه!تو نباید از نگاهم دورتر باشی...
برگرد!در قلبم برایت جای کافی هست...
"باران"که میبارد دلم آرام می گیرد...
در تنگنای چشم تو آهسته می میرم
ای کاش بودی در کنار دست سردم تا...
باور کنی بی تو من از این زندگی سیرم!
معنای دلتنگی برایت گنگ و مبهم بود...
یک لحظه با من باش تا باور کنی... شاید!
بی تو تمام هستی من غرق دلتنگی ست...
وقتی که باید بگذرم از عشق تو...باید!
ودر پایان...
گم شدن را دوست دارم....
کاش زودتر پیدایت کرده بودم!!!
"بهار90"
دوباره باران گرفت!