"برگرد که بی تو زندگی میمیرد..."
دلشوره های پاییز
این جا تمام حرف هایم سخت می ترسند
از پاسخی مبهم ،نگاهی تلخ همچون سَم
دیگر مجالی نیست تا برگردم از این راه
حتی اگر باشم برای چشم هایت کَم...!!!
دیگر پذیرفتم که اقبالم بد و شوم است
مردم برای درد هایم نسخه می پیچند
حتی تمام ابرها من را رها کردند...!!!
این جا مرا چون جاده ها دلسرد می بینند
پاییز هم شد وارث دلشوره های من
دلگیرم ازاین چشم های سرد و بارانی
وقتی که دیگر جا برای آرزویم نیست
بیهوده است این انتظار سخت وطولانی
اندوه قلب خسته ام این حرف ها را گفت
می گفت دوری آتشی بر جان خِرمن بود!!
دیگر کجای قصه دنبال دلت باشم....؟؟؟؟
وقتی تمام سرنوشتت دوری از من بود...!
دوباره باران گرفت!