دلم تنگ است...
مثل زمانی که...
تو نیستی!!!
دلم برای کسی تنگ است
که آفتاب صداقت را
به میهمانی گل های باغ می آورد
و دست های سپیدش را
به آب می بخشید
دلم برای کسی تنگ است
که آن دو نرگس جادو را
به عمق آبی دریای واژگون می دوخت
دلم برای کسی تنگ است
که همچو کودک معصومی
دلش برای دلم می سوخت
و مهربانی را
نثار من می کرد
دلم برای کسی تنگ است
که تا شمال ترین شمال
و در جنوب ترین جنوب
در همه حال
همیشه در همه جا
آه...
با که بتوان گفت؟؟؟
که بود و با من
پیوسته نیز بی من بود...!!!
و کار من ز فراقش فغان و شیون بود
کسی که بی من ماند...
کسی که با من زیست...
کسی...
دگر کافیست!!!
«حمید مصدق»
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۸۹ ساعت 10:33 توسط نرگس شمس
|
دوباره باران گرفت!