در
رهگذار
باد...
با خویشتن نشستن
در خویشتن شکستن
بعد از تو در شبان تیره تار من،
دیگر چگونه ماه
آوازهای طرح جاری نورش را
تکرار می کند
بعد از تو من چگونه...
این آتش نهفته به جان را،
خاموش کنم؟
این سینه سوز درد نهان را،
بعد از تو من چگونه فراموش می کنم؟
من با امید مهر تو پیوسته زیستم
بعد از تو؟
ـ این مباد ـ
که بعد از تو
نیستم...
بعد از تو آفتاب سیاه است
دیگر مرا به خلوت خالص تو راهی نیست
بعد از تو،
در آسمان زندگی ام مهر و ماه نیست
بعد از من
آسمان
ـ آبی ست
آبی،
مثل همیشه...
آبی!!!
«حمید مصدق»
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۸۹ ساعت 10:31 توسط نرگس شمس
|
دوباره باران گرفت!